![]() |
![]() |
|
| در آن زمان که همه اطرافیان می پندارن که تک و تنها شده ام چنین احساسی ندارم چون خدا با من است |
|
یا رب به دلم مهره علی افزون کن تولد حضرت علی و روز پدر را به همه پدران دنیا به خصوص پدر خودم تبریک میگم
![]() |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1386/05/06ساعت 20:51 توسط میثم |
|
|
سلام دوستای خوبم از این به بعد یه کم کمتر میام چون دیگه اون حس و حاله قبل رو ندارم آره از اون
روزی که فرید عزیز رو از دست دادیم این شکلی شدم یه دوست دارم که خیلی تو زندگیش مشکل داره همیشه میگه هیچ میلی به زندگی ندارم وقتی به من این حرفو میزد تو دلم میگفتم مگه میشه ولی حالا میگم آره میشه وقتی همچین جوانی با این همه امید و آرزو اینقدر راحت یه همچین اتفاقی واسش بیفته آخه دیگه چه امیدی به زندگی باید داشت واسه چی باید زندگی کرد این حرفو دارم از ته دل میزنم به خدا هم قسم میخورم که دارم از ته دل میگم ای کاش منم میتونستم برم پیش فرید شاید هیچ کس نتونه حرفمو درک کنه بقیه خانواده رو نمیدونم ولی میدونم که کمر همه شکست به خاطر این داغ خدا هیچ کس رو مصیبت زده نکنه
گفتم که نه وقت سفرت بود چنین زود گفتا که نگو مصلحت دوست چنین بود
یادش گرامی روحش شاد |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/04/26ساعت 2:45 توسط میثم |
|
|
از اینجا به کجا خواهیم رفت اینجا آن مکانی نیست که ما به دنبالش بودیم همه چیز از آن ما بود تو به من ایمان داشتی و من به تو اما اعتماد ما از بین رفت حال چه کنیم تا رویا هایمان دوباره جان گیرد چگونه میتوانیم آن همه اشتیاق را مانند گذشته زنده نگه داریم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/04/26ساعت 1:6 توسط میثم |
|
|
سلام الان که دارم این مطلب مینویسم روز مادر تموم شده شرمنده نبودم دلیلشم به خاطره مطلب قبله
مامان خودم تبریک میگم
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/04/19ساعت 18:39 توسط میثم |
|
|
سلام الان که دارم این مطلب و مینویسم دارم دیونه میشم بدترین لحظه عمرم هستش چون
پسر خالم دیگه این دنیا نیست دارم دیونه میشم حقیقت بگم جلو اشکمو حتی نمیتونم بگیرم ۲۳ سال بیشتر نداشت خدا بیامورز همیشه شوخی خنده هیچ وقت نمیزاشت دورو وریاش ناراحت باشن همیشه میگفت و میخندید خیلی دلم گرفته که اومدم این مطلب نوشتم انشاالله هیچ کس داغ عزیزشو نبینه خیلی سخته .... اینم یه عکس از خدا بیامورز هر کسی این مطلب خوند یه فاتحه واسش وهمه رفتگانتون بخونین ... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/04/13ساعت 3:2 توسط میثم |
|
|
امیدوارم اون کسی که همه زندگی
منه حتما ببینه فقط به خاطر خودمو خودش درستش کردم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/04/12ساعت 3:18 توسط میثم |
|
|
سلام یکی از دوستان تو نظرات نوشته من یه آهنگ رپ خوندم و از من خواست لینک آهنگشو بزارم تو
وبلاگم اسم آهنگشم اینه (عمرا داداش) خودشو به این اسم معرفی کرده فازه۸ اینم یه مدلشه اگه دوست داشتین آهنگشو دانلود کنین یه حالی به این آقا بدین |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/04/12ساعت 2:52 توسط میثم |
|
|
آیا هنوز به یاد می آورید آن گونه که بودیم عشق من میگوید احساسات ما همانند بود و به SPICE G IRLS ....i love you ? F |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/04/11ساعت 1:33 توسط میثم |
|
|
هر شب در رویاهایم تو را میبینم و حس میکنم اینگونس که در میابم تو هنوز وجود داری و از دور دستها به رویایم پا میگذاری تا به من نشان دهی که LOVE TH EM E FROM TITANIC M |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1386/04/10ساعت 14:41 توسط میثم |
|
|
کورش بزرگ در آخرین روزهای عمرش چنین گفت: ای مرد هنر تو هر چه باشد و از هر کجا که خواهی آمد . زیرا میدانم که خواهی آمد . من کوروش هستم کسی که شاهنشاهی جهانی ایرانیان را بنا نهاد . از این رو بر من و بر این خاک که جسد من را در بر دارد رشک مورز . مرا بگذار و بگذر . کتیبه کوروش بزرگ در پاسارگاد. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1386/04/09ساعت 13:15 توسط میثم |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/04/07ساعت 15:6 توسط میثم |
|
|
از اینجا ماندن و روبه رو شدن با ترسهای کودکانه ام ذیگر خسته شدم اگر می بایست مرا ترک کنی ای کاش واقعا این کار را میکردی چرا که حضور تو هنوز اینجا حس میشود و مرا رها |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/04/07ساعت 1:38 توسط میثم |
|
جهنم به این چیزا نیست به اینه که دل آدم باید صاف باشه اگه کافرم بود حد اقل تو نست با آهنگاش دل خیلیها رو شاد کنه روح خودش و خواهرش هایده شاد یه آهنگم ازش واسه دانلود میزارم دوست داشتی دانلود کد روحش شاد یادش گرامی اونایی که ماهواره دارن حتما جمعه تشحیح جنازش رو نگاه کنن |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/04/07ساعت 1:12 توسط میثم |
|
|
سلام یه آهنگ باحال از حمید عسگری همین الان خودم دارم گوش میدم اونایی که ندارن حتما دانلود کنن |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/04/06ساعت 20:6 توسط میثم |
|
زمانی پادشاهی میزیست که همواره در آرزوی بهار بود چرا که دنیایش پوشیده از برف بود اما از آن رو که بسیار سنگ دل و نادان بود بهار هیچ گاه به مزرعه سرما زدهاش پای نمینهاد و هیچ چیز در آنجا نمی روید یک شب مسافری به دروازه قصر آمد و تقاضای غذا و جایی برای استراحت نمود پادشاه به نوکرانش دستور داد او را از قصر برانند او دخترکی با چشمانی بهاری بود آه آن دخترک همچنان به پیش میرود در شب زمستانی و در میانه برف و باد وحشی او همچنان به راه خود ادامه میدهد کسی نیست دختری با چشمانه بهاری را یاری دهد دختر آنقدر در شب راه پیمود تا به روشنایی کلبه مردی در میانه جنگل رسید آن مرد او را به درونه خانه برد اما دخترک در کناره بخاری جان داد و مرد او را با احترام و مهربانی به خاک سپرد صبخگاه همه چیز درخشان بود و دنیا از برف سپید پوش اما هنگامی که مرد به مکانی رسید که دخترک آرامیده بود مزرعه اش را دید که از گلهای مزار دختر می درخشید دختری با بهار در چشمانش و آن دختر هنوز در میانه برف و باد به پیش میرود او به پرواز در آمده آری او مرده است دختری با بهار و چشمانش . . . TEH GIRL WITH APRIL IN HER |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/04/06ساعت 18:48 توسط میثم |
|
|
سلام من اومدم عجب سفره مسخره ای خیلی زده حال بود اون هوای مسخرش اینا همه بماندیه اتفاقاتی واسم پیش اومده که دارم افسردهگی میگیرم دیگه نمیخوام در موردش چیزی بگم فعلا یا علی |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/04/06ساعت 17:19 توسط میثم |
|
|
سلام به همه بچه های با صفا با مرام فدای هر جی با صفا با مرام که تو این دوره خیلی خیلی کم پیدا میشه خلاصه بگذریم من تا یک هفته ای نیستم میخوام برم یه جایی که خیلی ازش متنفرم آره تهران بیخود ترین جای ایران قشنگ به قول سروش (HICHKAS) که میگه : اینجا تهران لعنتی شوخی نیستش خبری از گل و بستنی چوبی نیستش اینجا جنگل بخور تا خورده نشی اینجا نصف عقده عین نصف وحشی اختلاف طبغاتی اینجا بیداد میکنه روح مردم و زخمی بیمار میکنه ........... آره واقعا چیزی جز حقیقت نیست این شعر. حالا نمیدونم عقده ای باشم یا وحشی ؟ فردا ساعت 9/30 میرم با همه خانواده چون عروسی دختر خالمه عروسی همه عزیزان وقتی اومدم واستون میگم چی شد چند تا لینک باحال آهنگ آماده کرده بودم اما امشب دیگه وقت ندارم شرمنده بمونه تا وقتی که اومدم پس فعلا ما رفتیم یا علی... کسی به فکر گلها نیست کسی به فکر ماهی ها نیست کسی نمیخواهد باور کند که باغچه دارد میمیرد که قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است که ذهن باغچه دارد آرام آرام از خاطرات سبز تهی میشود و حس باغچه انگار چیزی مجرد است که در انزوای باغچه پوسیده میشود |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/03/31ساعت 2:19 توسط میثم |
|
اگر قرار باشد که بمانم میدانم که دوباره به تو روی خواهم کرد پس میروم اما میدانم که همواره هر قدمی که بر میدارم تو را به یاد خواهم داشت و همواره تو را دوست خواهم داشت خاطرات تلخ و شیرین تنها چیزیست که با خودم خواهم برد پس خدا نگهدار برایم اشکی نریز من وتو میدانیم من آن کسی نبودم که تو نیازمندش بودی با این وجود همواره دوستت خواهم داشت آرزو میکنم زندگی با تو مهربان باشد و امیدوارم هر آنچه که آرزو داشتی به دست آوری برایت آرزوی شادی و خوشبختی را دارم و فراتر از همه اینها برایت آرزوی عشق میکنم و بدان که من تو را دوست خواهم داشت برای همیشه .... I LOVE YOU |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/03/30ساعت 1:6 توسط میثم |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/03/29ساعت 1:53 توسط میثم |
|
در آن زمان که زمین هنوز مسطح بود و کوهستانها سر به فلک کشیده بودن انسانها همجون سنگهایی عظیم بر روی زمین پرسه میزدن انسانهایی با 2 جفت پا و 2 جفت دست و 2 چهره ای غریب که از یک سر بیرون زده بودن تا آنها بتوانند به راحتی اطراف را مشاهده کنند و آنها هیچ چیزی از عشق نمیدانستند و تمام اینها قبل از پیش آمدن عشق بود بر روی زمین 3 موجود زندگی میکردن یکی از آنها چون 2 مرد بود که از پشت به هم چسبیده بودن و فرزندانه خورشید نامیده میشدن همانند آنها از لحاضه شکل فرزندانه زمین بودن که چون 2 دختر بودن که در هم پیچیده شده بودن پاره ای چون فرزندانه خورشید پاره ای چون فرزندانه زمین نیمی پسر و نیمی دختر بودن به نامه فرزندانه ماه اما وحشت خدایان از نافرمانی این موجودات فزونی یافت یکی از خدایان گفت من آنها را با پتک خود خواهم کشت همچنان که قولها را از میان برداشتم اما ZEOUS گفت نه بگذار من از ساعقه ام همچون قیچی استفاده کنم همانگونه که پای نهنگها را قطع کردم و دایناسورها را به مارمولکهایی مبدل نمودم سپس خنده ای کرد گفت من آنها را از میانه به 2 تیم خواهد کرد وطوفان همچون گویهای آتشین بر فرازه سر او شکل گرفت آنگاه رعد همچون تیغهای درخشان چاقو بر زمین فرود آمد و گوشت بدن فرزندانه خورشید ماه و زمین را درید آنگاه خدایی دیگر زخم ایجاد شده را دوخت و نشانه ای از آن را بر روی شکم به شکل حقرهای به جای گذاشت تا همواره ما را به یاد بهایی که پرداخته ایم بیندازد و سپس طوفانه بزرگی ساختن وسیل عظیمی راه انداختن و ما را در سیلابی از طوفان و باران و دریایی از امواج سحمگین پراکنده کردن تا به یاد داشته باشیم اگر باز نا فرمانی کنیم دوباره ما را نصف خواهند کرد تا انسانهایی گردیم با یک پا و یک چشم آخرین باری که تو را دیدم ما دو نیم شده بودیم تو به من نگاه میکردی و من خیره به تو چیزی آشنا در وجوده تو بود اما من نمیتوانستم آن را درک کنم چرا که چهره تو از خون پوشیده شده بود و من نیز چشمانی پر از خون داشتم اما میتوانستم سوگند بخورم که دزدی که روح تو را در هم فشرده بود همان بود که نیز در درون من جای گرفته بود دردی که همچون تیغی بر ابر نشسته بود ما آن قش عشق نامیدیم پس بازوهایمان را دور یکدیگر حلقه کردیم و سعی کردیم دوباره به هم بپیوندیم ما عشق ورزیدیم آری عشق ورزیدیم و اینگونه بود که مدتها پیش در یک شب تاریک و سرد با دستانه قدرتمند خدایان از یکدیگر جدا شدیم و این قصه غم انگیز مبدل شدن ما به موجودات تنهای 2 پا بود داستانه شروع عشق ..... Stephen Tr |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/03/29ساعت 1:38 توسط میثم |
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/03/28ساعت 2:56 توسط میثم |
|
از کجا آغاز کنم روایت غصه ای که از عشقی بس بزرگ و با شکوه سخن میگوید داستانه شرینی که کهنتر از قلب دریاهاست حقیقت ساده عشقی که او برایم به ارمغان آورد از کجا آغاز کنم با اولین سلام به این دنیای تهی وپوچ من معنا بخشیدی و دیگر عشقی به جز او در قلبم جا نخواهد داشت او به زندگییم پای نهاد و به آن لذت بخشید او قلبم را سرشار میکند سرشار از لذتهای که بس بینظیر است سرشار از نوای فرشتگان و تخیولاتی بکرو دست نیافتنی او جام روانم را از فراوانی عشقش لبریز مینماید و اینگونه است که هر کجا پای میگذارم دیگر تنها نیستم آخر با همراهی چون او چگونه میتوان تنها بود و من هرگاه دستانش را جستجو کنم همواره در کناره من است این عشق چهقدر دوام خواهد داشت آیا هرگز میتوان آن را با گذر ساعات سنجید اکنون پاسخی ندارم تنها میتوانم بگویم که تا آن هنگام که تمامی ستارگان بسوزند و بی فروغ شوند نیازمند او خواهم بود و او نیز در کنارم خواهد بود ... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/03/28ساعت 2:39 توسط میثم |
|
|
سلام بهتره که خودمو معرفی کنم اسمم میثم یه بچه باحال و ساده بهتره از خودم تعریف نکنم که یه
خانواده چهار نفره هستیم پدرم مادرم خودمو یه برادر کوچکتر که تو یه شهر زیبا زندگی میکنیم که به نظر من هیچ جای دنیا از هر لحاظ که فکر کنید مثل رودسر نمیشه آره رودسر شهر زیبای در شمال کشور با ساحل زیباش کوهای قشنگش با منظره های دیدنیش من مغاره بابام کار میکنم یه 5 سالی میشه تو خرید فروش گوشی موبایلم هستم خلاصه یه جوری باید بگزر دیگه شبها هم موقع بیکاری میرم دریا یه کافه سنتی همه بروبچ با مرام رودسر اونخا رفت و امد مکنن که اسمش کافه سنتی آبی دریا ست آخره منظرس روبرو دریا پشتش مرداب بغلشم فضای سبز و درخت و گل و گیاه صاحب اونجا یکی از دوستای خوبمه که میرم اونجا باهاش کمک میکنم از ساعت 10 تا دو نیمه شب همیشه هم موقع برگشت پیاده میام خونه با این که خیلی خسته ام ولی خیلی حال میکنم با این راه واسه این که تنها هستم از خیابون خلوت میگذرم تو این راه میتونم به همه بدبختیام فکر کنم تو راهم از یه خیابون رد میشم که اسمش 72تن میرم ازتویکی کوچه هاش رد میشم که از جلو یه خونه بگذرم تا بتونم به یکی نزدیک بشم یه نگاهی به خونه بندازم بعدش میرم خونه میگیرم میخوابم به امید فردای بهتر که هیچ وقت ندارم ؟ ؟ ؟ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/03/23ساعت 0:25 توسط میثم |
|
|
شهرت : گربه سیاه
![]() محل تولد : مرداب غم شغل : غمخوار جرم : به دنیا آمدن محکومیت : زندگی نام پدر : اندوه نام مادر : غم آرزو : مرگ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/03/22ساعت 1:51 توسط میثم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
آنجا که عشق فرمان میدهد محال سر تسلیم فرو می آورد
|
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 |
|
RSS
|